قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
586
درة التاج ( فارسى )
و حركت از آن روى كى حركت است لذاتها اقتضاء زمانى « 1 » معيّن نمىكند ، جه حركت را نيابند الّا بر حدى از سرعت و بطوء ، بس حركت منفرد ازيشان موجود نباشد ، و هرج موجود نباشد اقتضاء شىء معيّن نكند بس تعيّن « 2 » نباشد الّا بامرى غير حركت ، كى آن امر ميل است اگر داخلى باشد ، و غير او اگر خارجى باشد . و جون ميل قسرى باطل شوذ مبطل او ذات او نباشد ، و الّا خوذ موجود نشدى ، و نه مقسور ، و نه هر هيأتى قارّ در مقسور [ و ] الّا مستمرّ نشدى با آن ، و نه حركت قسرى كى معلول قاسر است ، جه او معلول ميل است ، و معلول مبطل علّت خوذ نباشد بس مبطل امرى باشد از خارج - كى ابطال او كند : يا دفعة جون مصادمى كى ملاقى او شوذ ، يا بتدريج جون معاوقات آنج در آن حركت مىكند و معاوقت مختلف شوذ برقت قوام ما فيه الحركه - و غلظ آن ، و بحسب آن زمان ثبات ميل اندك و بسيار مىشوذ بس لا يزال معاوق او مىشوذ شيئا فشيء ، و منقّص او تا منتعش شوذ « 3 » طبيعت ، و متمكّن « 4 » گردذ از مقتضاء خود . و جون احساس ببقاء ميل ميكنند در حالت تسكين - بس نفس حركت نباشد . و جون نزد وصول جسم بحيّز طبيعى [ ميل ] نمىماند با آنك طبيعت جسم حينئذ باقيست ، بس او غير طبيعت باشد . و تصوّر نتوان كرد وقوع حركت در آن ، و جون سكون را عبارتى گيرند از : عدم حركت عمّا من شأنه ان يتحرّك ، بس جسم در آن واحد نه متحرك باشد - و نه ساكن ، و ازين لازم نيايد كى فى نفسه نه متحرك باشد - و نه ساكن ، جنانك لازم نيايد از آنك زيد متحرك نباشد در سما ، و نه ساكن در آن - كى خالى باشد از حركت و سكون مطلقا . و اين متحرك در جميع حركت او اينى واحدست در خارج ، « كه » منقسم مىشود بأيون متعدّده درو هم ، و اوّل قسمت در آن منتهى نشوذ ، و زوذ باشد كى تحقيق اين كنى در جسم .
--> ( 1 ) - ذاتى - م . ( 2 ) - معيّن - م . ( 3 ) - و منعّض تا منتقش شود - م . ( 4 ) - و ممكن - اصل .